تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
شعر و ادب پارسی

زیبا

زیبا !

زیبا هوای حوصله ابری است



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

این روزها حس می‌کنم قدری پریشانی

از این‌که محبوب منی، شاید پشیمانی

 

گاهی بدم‌، این را خودم هم خوب می‌دانم

اما تو خوبی و همیشه خوب می‌مانی

 

باید بگویم دوستت دارم‌، ولی شاید

لازم به گفتن نیست‌، می‌دانم که می‌دانی

 

اما نه، باید گفت‌، آری دوستت دارم

خوبی‌، دل انگیزی‌، قشنگی‌، نوربارانی

 

دارم به چشمانت می‌اندیشم عزیز دل

انگار داری با دو چشمت شعر می‌خوانی

 

من هر کجا باشم برایت شعر می‌گویم

حالا که من این سو و تو آن سوی رؤیایی

 

 

 

محمدرضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 727

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ناتوانند

حتی عاشق ترین شاعران

در توان سرودنت

چه سرودی سزای توست؟

جانبدار همیشه ی عشق و آیینه

چه سرودی سزای توست

که گام بر می داری و خورشید را به دنبال می کشانی

زمین تن می لرزاند

که بر فرازی و استوای گامهایت را

تابِ توانش نیست

زمین کوچک نیست

تو بزرگی،

جانبدار همیشه ی عشق و آیینه

شمشیر ایمانت

جهانِ نامردمی را به دو نیم کرده است

و ذوالفقاری دو دَم

در حماسه ی پنجه هایت می چرخد

بی هراس و بی محابا

رو در روی

تبهکاران و تبرداران

زنجیریانِ جهان را

عطر و ارغوان به ارمغان آورده ای

بدین گناهت نمی بخشایند

قرار بر مدارانِ مِهرْ مُردگان

با اینهمه

تو در عشق شکفته ای

شکوفا و نامیرا

آنکه می افتد

نمی میرد

چرا که تو

هربار افتادنت را

هزار بار برخاسته ای

با ذوالفقاری دو دَم

در حماسه ی پنجه هایت

آنکه می میرد

بر نمی خیزد

چرا که تو

هزار بار

بی شماری از خیل مِهرْ مُردگان را

میرانده ای

با ذوالفقاری دو دم

در حماسه ی پنجه هایت

جانبدار همیشه ی عشق و آیینه

کهکشانی که در نگاه تو می چرخد

ستارگانِ جهان را

به توان می کشاند

و بر شانه های خورشید

نور می پاشاند

چگونه تو را بسرایم

که حماسه ی بزرگ تو

در باورِ زمین نمی گنجد

زمین کوچک نیست

تو بزرگی

جانبدارِ همیشه ی عشق و آیینه

در من توان سرودنت نیست

دریا تو را می سراید

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 http://shereemamali.blogfa.com/post-2.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 751

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمی خواهد،
فقط می گوید:
کو کو ...

 

 

محمدرضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 673

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تماشا

 

**

آب و آبی

با تو می جوشد

آسمان

یا هر چه دریای است

سبز و سوری

با تو می روید-

- زمین

یا هر چه زیبایی است

ارغنون و عشق

با تو می ماند-

- لحن دل

یا آنجه لیلایی است

مهر و مینو

با تو می تابد

آنچه روشن

آنچه رویایی است

ماه و مه پیچیده در هم

فرصتی مانده است-

- پشت راز سبز جنگل

فرصتی بی و هم

پای رفتن هست و شوق نورسی-

-  بامن -

- سمت و سویی تا سحرزایی است

چشم می چرخد تو را و باغ می چرخد

من می گویم

خیل شب بوهای شادابی که می چرخند

 و می جوشند و می رویند-

-   می گویند:

«در چه چشمی»

«با چه آیینی»

«چنین آیینه آرایی است »

من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت

من نمی گویم چنین

یا آنچنان

یا چون چرایی چند

از تو گفتن -

- پای دل در گِل

بالهای شعر من در بند

من نمی گویم

خیل بارانهای بار آور که می بارند

 و می پویند و می جویند-

- می گویند:

«تا نفس باقی است»

«فرصت چشمت تماشایی است»

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 918

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مهربانی را بیاموزیم
 
 
**

مهربانی را بیاموزیم
فرصت ِ آیینه‌ها در پشت در مانده‌ست
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن 
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
 روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد
 می‌شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده‌ست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
 یعنی یک نفر آبی‌ست
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می‌آید از آنسوی دلتنگی

می‌شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
  می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
   با نگاهی
   با نفس‌های نگاهی 
می‌شود سرشار -
از راز بهاری شد

دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت
چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی
  چشم‌ها  را می‌شود پرسید

یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
 آسمان  را می‌شود پاشید
می‌شود از چشم‌هایش ...
  چشم‌ها را می‌شود آموخت

می‌شود برخاست
می‌شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
می‌شود دل را فراهم کرد
می‌شود روشن‌تر از اینجا و اکنون شد

جای من خالی‌ست
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

می‌شود برگشت
می‌شود برگشت و در خود جستجویی کرد
  در کجا یک کودک ده‌ساله در دلواپسی گم شد؟
   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
می‌شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی‌ست
می‌شود از رد باران رفت
می‌شود با سادگی آمیخت
می‌شود کوچک‌تر از اینجا و اکنون شد
می‌شود کیفی فراهم کرد
دفتری را  می‌شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می‌شود روییدن خود را تماشا کرد
 من بهار دیگری را دوست می‌دارم

جای من خالی‌ست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالی‌ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست
جای من در زندگی خالی‌ست

می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ
  جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
       مهربانی را بیاموزیم 
 
 
 
 
محمد رضا عبدالملکیان
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 659

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آپارتمانی چهل متری

در كوچه حمام

نه كولر داشتیم، نه تلفن، نه شوفاژ

من از دانشگاه برمی‌گشتم

پسرم

شیر می‌خورد

من شعر می‌نوشتم

او شاعر می‌شد

2

به همین دلخوشم

روزی كه

دیوارها كوتاه و كوتاه‌تر شوند

روزی كه

همین كوچه در دشت‌ها

گم شود...

3

تیر می‌كشد شقیقه‌های این كوچه

با همین زوزه بیمناك

نكند پلنگی پیر

ماه و مهتاب را

یكجا بلعیده است

در این تاریكی غمناك

4

غافلگیرم می‌كند این كوچه

درست مثل شعری

كه در صف نانوایی

به سراغم می‌آید

5

اگر تو نبودی

این كوچه

با كدام بهانه بیدار می‌شد

و این شب

با كدام قصه می‌خوابید

6

با یك بغل گل داوودی

به دیدنت می‌آیم

در همان كوچه

كه برای اولین بار

خودم را گم كردم

 

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=163652

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 678

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

" تو چرا می‏جنگی؟ "

پسرم می‏پرسد،

من تفنگم در مشت،

کوله ‏بارم بر پشت،

بند پوتینم را محکم می‏بندم

مادرم، آب و آیینه و قرآن در دست،

روشنی در دل من می‏بارد

پسرم بار دگر می‏پرسد،

که چرا می‏جنگی؟

با تمام دل خود می‏گویم:

تا چراغ از تو نگیرد دشمن ...

 

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 648

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


حالا که آمده ای
 

۱

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

میان من و تو فاصله ای نیست

میان من و تو تنها پرنده ای ست

که دو آشیانه دارد

۲

حالا که آمده ای

قبول کن

جاده ها به جایی نمی رسند

این بار از مسیر رودخانه می رویم

۳

حالا که آمده ای

چترت را ببند

در ایوان این خانه

جز مهربانی نمی بارد

۴

حالا که آمده ای

من هم موافقم

در امتحان بعدی

ورقه هایمان را سفید می دهیم

سفیدِ سفید

مثل برف

۵

حالا که آمده ای

دوباره این سوال را از هم می پرسیم

مگر ما برای ماهی ها چکار کرده ایم

که این همه قلاب می اندازیم

در آب؟!

۶

حالا که آمده ای

می گویم چه ماجرای قشنگی است

کبوتر ها دانه هایشان را در زمین می خورند و

امتحانشان را در آسمان پس میدهند

۷

حالا که آمده ای

هردو همین حرف را می زنیم

مرزها را ما نکشیده ایم

ما فقط برای سربازان گریه کرده ایم

۸

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

 

 

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 679

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


دست های روشن
 

 

 

با هرچه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن تو

می توان گشود

 

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 781

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


پل خواب
 

 

 

چه ناگهان قشنگی

و ناگهان دیدم

که شکل کودکیم سرکشید از بن کوه

و شکل کودکیم روی شاخه های بلوط

و شکل کودکیم روی شانه های پدر

و شکل کودکیم عطر تازه ی شبدر

و گوسفندی بود

برای آنکه نوازش کند نگاهم را

و گیوه ای رنگین

برای آنکه دلم را به جستجو ببرد


نگاه کردم و دیدم چقدر تنها بود

و شکل کودکیم روی بام تابستان

تمام شب به سراغ ستاره ها می رفت

و مادرم هر صبح

مواظب من و خواب ستاره هایم بود

خروس صبح نمی دانست

همیشه سرزده می خواند

و هیچ فکر نمی کرد

که شکل کودکی من دوچرخه ای کم داشت...

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 837

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد