تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 1
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
شعر و ادب پارسی

زیبا

زیبا !

زیبا هوای حوصله ابری است



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تماشا

 

**

آب و آبی

با تو می جوشد

آسمان

یا هر چه دریای است

سبز و سوری

با تو می روید-

- زمین

یا هر چه زیبایی است

ارغنون و عشق

با تو می ماند-

- لحن دل

یا آنجه لیلایی است

مهر و مینو

با تو می تابد

آنچه روشن

آنچه رویایی است

ماه و مه پیچیده در هم

فرصتی مانده است-

- پشت راز سبز جنگل

فرصتی بی و هم

پای رفتن هست و شوق نورسی-

-  بامن -

- سمت و سویی تا سحرزایی است

چشم می چرخد تو را و باغ می چرخد

من می گویم

خیل شب بوهای شادابی که می چرخند

 و می جوشند و می رویند-

-   می گویند:

«در چه چشمی»

«با چه آیینی»

«چنین آیینه آرایی است »

من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت

من نمی گویم چنین

یا آنچنان

یا چون چرایی چند

از تو گفتن -

- پای دل در گِل

بالهای شعر من در بند

من نمی گویم

خیل بارانهای بار آور که می بارند

 و می پویند و می جویند-

- می گویند:

«تا نفس باقی است»

«فرصت چشمت تماشایی است»

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 932

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


پل خواب
 

 

 

چه ناگهان قشنگی

و ناگهان دیدم

که شکل کودکیم سرکشید از بن کوه

و شکل کودکیم روی شاخه های بلوط

و شکل کودکیم روی شانه های پدر

و شکل کودکیم عطر تازه ی شبدر

و گوسفندی بود

برای آنکه نوازش کند نگاهم را

و گیوه ای رنگین

برای آنکه دلم را به جستجو ببرد


نگاه کردم و دیدم چقدر تنها بود

و شکل کودکیم روی بام تابستان

تمام شب به سراغ ستاره ها می رفت

و مادرم هر صبح

مواظب من و خواب ستاره هایم بود

خروس صبح نمی دانست

همیشه سرزده می خواند

و هیچ فکر نمی کرد

که شکل کودکی من دوچرخه ای کم داشت...

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 842

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جهان را به شاعران بسپارید
 

**

جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید

کلمات را بیدار می کنند

و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند


جهان را به شاعران بسپارید

بیابان و باران

هردو خوشحال می شوند

و هردو جوانه می زنند

از سرانگشت کودکان دبستانی


جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و

عاشق می شوند

و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و

بیدار نمی شوند


جهان را به شاعران بسپارید

دیوارها فرو می ریزند و

مرزها رنگ می بازند

درختان به خیابان می آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند

و پرندگان سوار می شوند و

به همه ی همشهریان

تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند


مگر همین را نمی خواستید؟

پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟

از تامل و تردید دست بردارید

و جهان را به شاعران یسپارید


این قافیه های سرگردان

اگر سر از صندوق ها در نیاورند

پیر می شوند و پرنده نمی شوند

و جهان بی پرنده

جهنمی است که فقط شلیک می کند

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 756

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


بن بست
 

همه راه‌ها به همین كوچه می‌رسد
چه اتفاق عجیبی


این كوچه، از دو طرف
بن‌بست است

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 426

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

محمدرضا عبدالملکیان ماجرای دکلمه ی اشعارش توسط خسرو شکیبایی را چنین نقل می کند:

« پائیز بود، پائیز ۷۴، آن اتاقک کوچک ۲-۳ متری در پاگرد طبقه ی دوم خانه ی واقع در خیابان ۱۴ امیرآباد، دکتر بود، خسرو بود و من بودم، شب های بیداری تا آن سوی نیمه شب، تا یکی دو گام مانده به سپیده دمان و شاید تا خود سپیده دمان. حدود ۲ ماه و چند شب در هفته.

«مهربانی» باید متولد می شد. مرهمی بر زخم سال های جنگ و پس از جنگ. فکر اولیه از دکتر بود. دکتر دارینوش، انتخاب هم کرده بود، هم مرا ، هم خسرو را و متقاعد کرده بود هردو را.

شعرها را وسط گذاشته بودم، هرچه داشتم. دو هفته ای طول کشید. دکتر انتخاب کرده بود، همه ی انتخاب ها پسند من هم بود، جز یک شعر، که سال ها پیش سروده بودم و اینک به سبب مجموعه شرایط از هوایش فاصله گرفته بودم، نمی خواستم. اما دکتر اصرار داشت، این اصرار و انکار، به داوری خسرو رسید، در یکی از همان شب ها، در همان اتاقک پاگرد خانه ی خیابان ۱۴ امیر آباد، خسرو سر در سکوت، برای خودش خواند. سپس سر برداشت، با همان لبخند دلنشین، نگاهی به دکتر و نگاهی به من، این بار با صدای بلند خواند:

 

برداشت از وبلاگ :http://just-poem.blogfa.com/category/99               

  قطعه زیبا

گوش کن گوش کن

چلچله می خواند

نوای آشنا

از نای آشنا

لطفا روی عکس بالا کلیک کنید  

 

 ****************

 

 

زیبا !


زیبا هوای حوصله ابری است ...
چشمی از عشق ببخشایم

 تا رو به آفتاب بشوید
دلتنگی مرا

 


زیبا!


هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم!
دست مرا بگیر و کوچه های

محبت را با من بگرد!
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق

در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری

 بالایت درتندباد عشق نلرزد

 


زیبا!


آنگونه عاشقم که حرمت مجنون

را احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا

هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 


زیبا!


چشــــم تو شعر
چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم

 


زیبا!


کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان

 


بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران

 


بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می شوم

 


زیبا!


ستاره های کلامت را در لحظه های

ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار


چشم از تو بود و عشق
بچــــــرخانم بر حول این مدار

 


زیبا!


تمام حرف دلم این است:
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

 

 

*******

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1,قطعه ناب زیبا , | بازديد : 687

صفحه قبل 1 صفحه بعد