تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 3
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
شعر و ادب پارسی

زیبا

زیبا !

زیبا هوای حوصله ابری است



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ناتوانند

حتی عاشق ترین شاعران

در توان سرودنت

چه سرودی سزای توست؟

جانبدار همیشه ی عشق و آیینه

چه سرودی سزای توست

که گام بر می داری و خورشید را به دنبال می کشانی

زمین تن می لرزاند

که بر فرازی و استوای گامهایت را

تابِ توانش نیست

زمین کوچک نیست

تو بزرگی،

جانبدار همیشه ی عشق و آیینه

شمشیر ایمانت

جهانِ نامردمی را به دو نیم کرده است

و ذوالفقاری دو دَم

در حماسه ی پنجه هایت می چرخد

بی هراس و بی محابا

رو در روی

تبهکاران و تبرداران

زنجیریانِ جهان را

عطر و ارغوان به ارمغان آورده ای

بدین گناهت نمی بخشایند

قرار بر مدارانِ مِهرْ مُردگان

با اینهمه

تو در عشق شکفته ای

شکوفا و نامیرا

آنکه می افتد

نمی میرد

چرا که تو

هربار افتادنت را

هزار بار برخاسته ای

با ذوالفقاری دو دَم

در حماسه ی پنجه هایت

آنکه می میرد

بر نمی خیزد

چرا که تو

هزار بار

بی شماری از خیل مِهرْ مُردگان را

میرانده ای

با ذوالفقاری دو دم

در حماسه ی پنجه هایت

جانبدار همیشه ی عشق و آیینه

کهکشانی که در نگاه تو می چرخد

ستارگانِ جهان را

به توان می کشاند

و بر شانه های خورشید

نور می پاشاند

چگونه تو را بسرایم

که حماسه ی بزرگ تو

در باورِ زمین نمی گنجد

زمین کوچک نیست

تو بزرگی

جانبدارِ همیشه ی عشق و آیینه

در من توان سرودنت نیست

دریا تو را می سراید

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 http://shereemamali.blogfa.com/post-2.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 759

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آپارتمانی چهل متری

در كوچه حمام

نه كولر داشتیم، نه تلفن، نه شوفاژ

من از دانشگاه برمی‌گشتم

پسرم

شیر می‌خورد

من شعر می‌نوشتم

او شاعر می‌شد

2

به همین دلخوشم

روزی كه

دیوارها كوتاه و كوتاه‌تر شوند

روزی كه

همین كوچه در دشت‌ها

گم شود...

3

تیر می‌كشد شقیقه‌های این كوچه

با همین زوزه بیمناك

نكند پلنگی پیر

ماه و مهتاب را

یكجا بلعیده است

در این تاریكی غمناك

4

غافلگیرم می‌كند این كوچه

درست مثل شعری

كه در صف نانوایی

به سراغم می‌آید

5

اگر تو نبودی

این كوچه

با كدام بهانه بیدار می‌شد

و این شب

با كدام قصه می‌خوابید

6

با یك بغل گل داوودی

به دیدنت می‌آیم

در همان كوچه

كه برای اولین بار

خودم را گم كردم

 

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=163652

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 683

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مهربانی را بیاموزیم


 

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

آشناتر شد

سایبان از بید مجنون٬

روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد


مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی


می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

با نگاهی

با نفس های نگاهی

می شود سرشار از رازی بهاری شد


جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت


جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟


می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم


جای من خالی است

جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالی است


می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 772

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رو به روی من
 

 

 

رو به روی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد


روبه روی من فقط تو بوده ای


از همان اشاره‌٬ از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز


روبه روی من فقط تو بوده ای


من درست رفته ام

در تمام طول راه

دره های سیب بود و

خستگی نبود

در تمام طول راه

یک پرنده پا به پای من

بال می گشود و اوج می گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه های تازگی

فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره های آسمان

رقص عاشقانه ی زمین

زادروز دل

ترانه

چشمک ستاره

پیچ و تاب رود


هرچه بود٬ بود

فرصت شکستگی نبود

در کنار من درخت

چشمه

چارسوی زندگی

روبه روی من ولی

در تمام طول راه

روبه روی من تو

روبه روی من فقط تو بوده ای

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 507

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

کتاب
 

كتاب نیست
ورق نزن این كوچه را
گلدانی است
برای گلی كه از گلویم می‌روید

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 435

صفحه قبل 1 صفحه بعد