تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 4
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
شعر و ادب پارسی

زیبا

زیبا !

زیبا هوای حوصله ابری است



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمی خواهد،
فقط می گوید:
کو کو ...

 

 

محمدرضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 683

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


دست های روشن
 

 

 

با هرچه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن تو

می توان گشود

 

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 787

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 
 
حالا که رفته ای
 

۴

حالا که رفته ای

کنارش می نشینم

گریه نمی کند

دستش را می گیرم

گریه نمی کند

به پایش می افتم

گریه نمی کند

نکند اتفاقی افتاده است

که شعر گریه نمی کند

۲۱

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

"شب

سکوت

کویر"

فقط صدای این هق هق را

کم کنید

۲۵

حالا که رفته ای

دوباره زنگ می زنم

شماره همان شماره است

گوشی را برمی دارند

گوشی را می گذارم

۳۲

حالا که رفته ای

تعجب می کنم

چرا کفش هایت را نپوشیده ای!؟

۴۳

حالا که رفته ای

هر صبح

گونه های هردو اتاق

تاریک است

تاریک از شبی که نرفته است

۷۹

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

صدایش را می گویم

"ای چراغ هر بهانه"

گنجشک هارا می گویم

۱۰۵

حالا که رفته ای

هیچ راهی

مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلیدهارا گم کرده ام

۱۰۸

حالا که رفته ای

پرده ها را می کشد

بی حوصله ی هیچکس

به گوشه ای می رود

سر بر زانو می گذاردو

فکر می کند

به روزی که نخواهد آمد

۱۱۹

حالا که رفته ای

می گویند در میان همه دفترهایت

نه پروانه ای خشکیده است

نه گلی

نه گلبرگی

می گویند در میان همه ی دفتر هایت

کودکی است که با پروانه ها

به سراغ ماه می رود

۱۲۲

حالا که رفته ای

بی هوا و بی حوصله

سر به بیابان می گذارم

در دوراهی امامزاده داود و سنگان

توقف می کنم

تکه ای از ماه در دامنم می افتد

۱۲۵

حالا که رفته ای

سرت را بر شانه ام بگذار

چشمانت را ببند

اگر در کناره ی کارون

شاعری را دیدی

که در جستجوی هفده سالگیش بود

بیدارم کن!
 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 695

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


باغ باران
 

 

 

و شایسته این نیست


که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نرویید

کجا بودم ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم

اگر روی لبخند یک بوته

آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد


ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه ی مهربانی برویم


کجا بودم ای عشق؟

چرا روشنی را ندیدم؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر

در شعر من بی طرف ماند؟


چرا در شب یک جضور و حماسه

که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ

جوشید و پیوست با خون خورشید؟

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 708

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


کلمات
 

شاعر نمی‌شوند كلمات
مگر آنكه پرتاب شوند
از پنجره‌ای
به كوچه‌ای 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 489

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


چراغ خانه


 

بی‌آنكه چیزی گفته باشی
از همین كوچه آغاز می‌شود

 


توقف می‌كنم


چراغ كدام خانه روشن می‌شود
برای شعری كه به سراغم آمده است؟

 

 

محمدرضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 480

صفحه قبل 1 صفحه بعد