تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 5
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
شعر و ادب پارسی

زیبا

زیبا !

زیبا هوای حوصله ابری است



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مهربانی را بیاموزیم
 
 
**

مهربانی را بیاموزیم
فرصت ِ آیینه‌ها در پشت در مانده‌ست
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن 
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
 روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد
 می‌شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده‌ست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
 یعنی یک نفر آبی‌ست
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می‌آید از آنسوی دلتنگی

می‌شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
  می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
   با نگاهی
   با نفس‌های نگاهی 
می‌شود سرشار -
از راز بهاری شد

دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت
چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی
  چشم‌ها  را می‌شود پرسید

یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
 آسمان  را می‌شود پاشید
می‌شود از چشم‌هایش ...
  چشم‌ها را می‌شود آموخت

می‌شود برخاست
می‌شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
می‌شود دل را فراهم کرد
می‌شود روشن‌تر از اینجا و اکنون شد

جای من خالی‌ست
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

می‌شود برگشت
می‌شود برگشت و در خود جستجویی کرد
  در کجا یک کودک ده‌ساله در دلواپسی گم شد؟
   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
می‌شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی‌ست
می‌شود از رد باران رفت
می‌شود با سادگی آمیخت
می‌شود کوچک‌تر از اینجا و اکنون شد
می‌شود کیفی فراهم کرد
دفتری را  می‌شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می‌شود روییدن خود را تماشا کرد
 من بهار دیگری را دوست می‌دارم

جای من خالی‌ست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالی‌ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست
جای من در زندگی خالی‌ست

می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ
  جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
       مهربانی را بیاموزیم 
 
 
 
 
محمد رضا عبدالملکیان
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 668

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


حالا که آمده ای
 

۱

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

میان من و تو فاصله ای نیست

میان من و تو تنها پرنده ای ست

که دو آشیانه دارد

۲

حالا که آمده ای

قبول کن

جاده ها به جایی نمی رسند

این بار از مسیر رودخانه می رویم

۳

حالا که آمده ای

چترت را ببند

در ایوان این خانه

جز مهربانی نمی بارد

۴

حالا که آمده ای

من هم موافقم

در امتحان بعدی

ورقه هایمان را سفید می دهیم

سفیدِ سفید

مثل برف

۵

حالا که آمده ای

دوباره این سوال را از هم می پرسیم

مگر ما برای ماهی ها چکار کرده ایم

که این همه قلاب می اندازیم

در آب؟!

۶

حالا که آمده ای

می گویم چه ماجرای قشنگی است

کبوتر ها دانه هایشان را در زمین می خورند و

امتحانشان را در آسمان پس میدهند

۷

حالا که آمده ای

هردو همین حرف را می زنیم

مرزها را ما نکشیده ایم

ما فقط برای سربازان گریه کرده ایم

۸

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

 

 

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 685

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ماه
 

هر شب
شاباش‌ ماه

 


یك مشت پولك نقره‌ای است
برای كودكان سر به هوای


همین كوچه

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 547

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بهانه
 

چه بهانه‌ای بهتر از همین كوچه
زنگ بزنی
در آیفون تصویری بنشینی
شعر صدایت را بشنود

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 493

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

رویا
 

رویا نیست
با چشم‌های خودم دیده‌ام
نیما، نرودا، نزار
در همین كوچه با هم بودند
و با ناظم نان و نمك می‌خوردند

 

 

 محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 585

صفحه قبل 1 صفحه بعد