تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
پیچک ( محمد رضا عبدالملکیان)
شعر و ادب پارسی

زیبا

زیبا !

زیبا هوای حوصله ابری است



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مهربانی را بیاموزیم


 

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

آشناتر شد

سایبان از بید مجنون٬

روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد


مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی


می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

با نگاهی

با نفس های نگاهی

می شود سرشار از رازی بهاری شد


جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت


جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟


می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم


جای من خالی است

جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالی است


می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 772

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 
 
حالا که رفته ای
 

۴

حالا که رفته ای

کنارش می نشینم

گریه نمی کند

دستش را می گیرم

گریه نمی کند

به پایش می افتم

گریه نمی کند

نکند اتفاقی افتاده است

که شعر گریه نمی کند

۲۱

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

"شب

سکوت

کویر"

فقط صدای این هق هق را

کم کنید

۲۵

حالا که رفته ای

دوباره زنگ می زنم

شماره همان شماره است

گوشی را برمی دارند

گوشی را می گذارم

۳۲

حالا که رفته ای

تعجب می کنم

چرا کفش هایت را نپوشیده ای!؟

۴۳

حالا که رفته ای

هر صبح

گونه های هردو اتاق

تاریک است

تاریک از شبی که نرفته است

۷۹

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

صدایش را می گویم

"ای چراغ هر بهانه"

گنجشک هارا می گویم

۱۰۵

حالا که رفته ای

هیچ راهی

مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلیدهارا گم کرده ام

۱۰۸

حالا که رفته ای

پرده ها را می کشد

بی حوصله ی هیچکس

به گوشه ای می رود

سر بر زانو می گذاردو

فکر می کند

به روزی که نخواهد آمد

۱۱۹

حالا که رفته ای

می گویند در میان همه دفترهایت

نه پروانه ای خشکیده است

نه گلی

نه گلبرگی

می گویند در میان همه ی دفتر هایت

کودکی است که با پروانه ها

به سراغ ماه می رود

۱۲۲

حالا که رفته ای

بی هوا و بی حوصله

سر به بیابان می گذارم

در دوراهی امامزاده داود و سنگان

توقف می کنم

تکه ای از ماه در دامنم می افتد

۱۲۵

حالا که رفته ای

سرت را بر شانه ام بگذار

چشمانت را ببند

اگر در کناره ی کارون

شاعری را دیدی

که در جستجوی هفده سالگیش بود

بیدارم کن!
 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 695

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


کاردستی

 


 

زلال ولال

در میانه ی سنگ و ذغال

"ونه گات"

تو باز هم رفته ای و برگشته ای

از جان و

از جنگ های جزغاله شده


مبهوت و مات

"ونه گات"

خبر در همه جای جهان پنهان است

سلاخ خانه ها شماره گذاری شده است

تو در آنجا و

من در اینجا

ما کاردستی بمب ها شده ایم

ذغالی بر سقف

کلوچه ای بر کف

و پنجه ای

با پنج انگشت متلاشی


"ونه گات"

تو گریزان از مرز و

مرزها تمام نمی شوند

این همه مار زخمی

در میان این همه زرق و برق

چشم که باز می کنیم

از "درسدن"

تا خرمشهر

از هیروشیما

تا حلبچه

جز جان های جزغاله شده

بویی به مشام نمی رسد

"ونه گات"، "ونه گات"، "ونه گات"

تو رفته ای و من مانده ام

در میان این همه زرق و زنگ

و سرنوشت قناریان

که باز هم جزغاله می شوند

در معادن ذغال سنگ

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 552

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


باغ باران
 

 

 

و شایسته این نیست


که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نرویید

کجا بودم ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم

اگر روی لبخند یک بوته

آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد


ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه ی مهربانی برویم


کجا بودم ای عشق؟

چرا روشنی را ندیدم؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر

در شعر من بی طرف ماند؟


چرا در شب یک جضور و حماسه

که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ

جوشید و پیوست با خون خورشید؟

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 708

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رو به روی من
 

 

 

رو به روی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد


روبه روی من فقط تو بوده ای


از همان اشاره‌٬ از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز


روبه روی من فقط تو بوده ای


من درست رفته ام

در تمام طول راه

دره های سیب بود و

خستگی نبود

در تمام طول راه

یک پرنده پا به پای من

بال می گشود و اوج می گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه های تازگی

فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره های آسمان

رقص عاشقانه ی زمین

زادروز دل

ترانه

چشمک ستاره

پیچ و تاب رود


هرچه بود٬ بود

فرصت شکستگی نبود

در کنار من درخت

چشمه

چارسوی زندگی

روبه روی من ولی

در تمام طول راه

روبه روی من تو

روبه روی من فقط تو بوده ای

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 3, | بازديد : 507

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جهان را به شاعران بسپارید
 

**

جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید

کلمات را بیدار می کنند

و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند


جهان را به شاعران بسپارید

بیابان و باران

هردو خوشحال می شوند

و هردو جوانه می زنند

از سرانگشت کودکان دبستانی


جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و

عاشق می شوند

و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و

بیدار نمی شوند


جهان را به شاعران بسپارید

دیوارها فرو می ریزند و

مرزها رنگ می بازند

درختان به خیابان می آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند

و پرندگان سوار می شوند و

به همه ی همشهریان

تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند


مگر همین را نمی خواستید؟

پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟

از تامل و تردید دست بردارید

و جهان را به شاعران یسپارید


این قافیه های سرگردان

اگر سر از صندوق ها در نیاورند

پیر می شوند و پرنده نمی شوند

و جهان بی پرنده

جهنمی است که فقط شلیک می کند

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 756

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ماه
 

هر شب
شاباش‌ ماه

 


یك مشت پولك نقره‌ای است
برای كودكان سر به هوای


همین كوچه

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 547

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بهانه
 

چه بهانه‌ای بهتر از همین كوچه
زنگ بزنی
در آیفون تصویری بنشینی
شعر صدایت را بشنود

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 493

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


کلمات
 

شاعر نمی‌شوند كلمات
مگر آنكه پرتاب شوند
از پنجره‌ای
به كوچه‌ای 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 4, | بازديد : 489

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

رویا
 

رویا نیست
با چشم‌های خودم دیده‌ام
نیما، نرودا، نزار
در همین كوچه با هم بودند
و با ناظم نان و نمك می‌خوردند

 

 

 محمد رضا عبدالملکیان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 585